۱- مقدمه
این قصه عشقه منه یه عشق اینترنتی
حال و روزگار آدمیه که عاشق شد گریه کرد گم شد له شد اما عاشق موند
میگم تا بمونه مثل یه خاطره
چون این قصه از همین جا متولد شد پس همینجا باید نوشته بشه نه تو یه دفتر خاطرات
شما با یه آدم نا امید و شکست خورده که از دنیا بریده روبرو نیستید که اگه اینجور باشم پس چیزی که تجربه کردم عشق نبوده چون عشق به آدم دید تازه ای میده
بهت میگه عیب نداره اگه بهش نرسیدی چون تو قلبت داریش
نبودش سخته، اما می سازی با همه سختیش ، چون شیرینه
یه روزی عشق تو رو به جایی میرسونه که میگی خدا همراش اگه رفت
و امین که یه دل عاشق دارم ، دلی که حس داره
امروز که اینا رو مینویسم دیگه عاشقش نیستم فقط دوستش دارم
اگه اومدید خواستین نظر بدین دلداری نمیخوام فقط قضاوتتون رو بنویسین
و اگه هم خوندین و خواستین برین بدونین که شبنم من نامرد نبود و عشق به همه ایناش می ارزه ، اگه هم سوالی بود جواب میدم
امروز پشیمون نیستم که عاشق شدم اگه بتونم بازم عاشق میشم و اگه نتونم به اون چیزی که میخواستم رسیدم
من این پایین اول از همه خودم و اونو مقایسه کردم تا بدونین که گناهی نداشت اگه نتونست قبولم کنه و گناهی ندارم اگه اینم
شبنم : یه دختر ملوس و زیبا ، پولدار و لیسانس ، پدرش یه مهندس و مادرش یه معلم
مسعود : یه پسر زشت و بد ترکیب ، بی پول و بیکار، و فوق دیپلم ، پدرو مادرش هردو بیسواد
این تفاوتهای ما بود گفتم که اگه خواست دلتون واسه من بسوزه و از اون تنفر پیدا کنه جای حق بشینه
امروز این باور رو دارم که همینم که اجازه داد عاشقش بشم کلی منت سرم گذاشت
شاید تنها دلخوریم اینه که چرا زمانی منو روند که حسابی اسیرش شدم
و چرا ....چون تو بقیه موارد بهش حق میدم که منو نخواد
من میدونستم چیم و هیچوقتم پامو از گلیمم درازتر نکردم اما گاهی کشیده میشی به جایی که بشکوننت بدون اینکه گناهی داشته باشی
شاید با خوندن این ماجرا همش به نظرتون مسخره و ابلهانه بیاد اما وقتی پای دل میاد وسط انگار عقل کاره ای نیست . خوب یا بد ابلهانه یا عاشقانه چیزیه که اتفاق افتاد و من رو باورام رو رنگ دیگه ای بخشید
هرآدمی قصه ای داره اینم قصه منه مثل همه اونا هستم که قصه هاشون پر از غمه
دو ماهی میشد که پام به چت باز شده بود دوستای زیادی پیدا کرده بودم خیلی خوب بود چون با همه دروغاش گاهی چیزایی رو بدست می یاری که واسه یه عمرت کافیه مثل خواهریی که پیدا کردم مثل اون که عاشقش شدم ورفت ( شبنم.)
تو چت باهاش آشنا شدم
گفت :اولین باریه که میام روم آخه برادر کوچکم تو مدرسه دوستاش واسش تعریف کردن مجبورمون کرد یادش بدیم
مدتی با هم چت کردیم و از خودمون گفتیم من از شعرام واسش میخوندم و اون به صدام گوش میکرد
به هم عادت کرده بودیم تا یه شب که اومد و گفت : مسعود دیشب به تو و خودم خیلی فکر کردم
صدات آرومم میکنه میخوام همیشه باهات باشم اما نه دوست دخترت من همین الانم کلی بهت عادت کردم اگه بیشتر بمونم دیگه رفتن واسم سخت میشه پس فکراتو بکن اگه منو میخوای
تا همیشه با تو میمونم و اگه نه الان برم خیلی بهتره تا 2 روزه دیگه
تو اون مدت خیلی بهش عادت کرده بودم و دوستشم داشتم اما مشکلی بود و اونم دنیایی بود که بین من و اون بود
خوشحال بودم اما یه دلهره داشتم یه ترس و یه حس که بهم میگفت تهش هیچی نیست
اون شب کلی با هاش حرف زدم بهش گفتم که زشتم که بیپولم که بیکارم که......
اما گفت فقط دلمو میخواد و مردونگیمو
حتی یه باربه دروغ بهش گفتم که من انگشت پا ندارم و اینم ارثی بوده اما بازهم منصرف نشد
این که کسی تا این حد آدمو بخواد چیز با ارزشیه و من نمیخواستم اینو از دست بدم
منم باورم شد اما طی این مدت بارها و بارها بهش گوشزد کردم حتی شب قبل از دیدارمون تو اون هتل و اون حرفش رو هر بار با اطمینان بیشتری میگفت
تو این مدت یه بار یه بحثی پیش اومد و من ازش دلخور یا بهتره بگم متنفر شدم و خواستم رابطمونو قطع کنم
واسه همین تا 2 روز به نت نرفتم اما اون اومده بود و کلی آف گذاشته بود و معذرت خواهی کرده بود .شماره موبایلش رو گذاشته بود و ازم خواسته بود که بهش زنگ بزنم
من خیلی ازش متنفر شده بودم به خودم گفتم عیبی نداره زنگ میزنم اما هرچی گفت بهش میخندم و طعنه میزنم
زنگ زدم ، و خیلی سرد باهاش احوالپرسی کردم اون که برخورد منو دید گریه کرد
صداش میلرزید و حرف میزد و مرتبا به خودش بد و بیراه میگفت
نمیدونستم چیکار کنم شکه شده بودم به خودم گفتم مسعود خوب گوش کن اون داره واسه تو گریه میکنه واسه تویی که....
آرومش کردم و اسیرش شدم با همون اشکا
از اون شب دیگه ارتباطمون تلفنی شد هر شب یه بار من یه بار اون زنگ میزدیم و یک ساعت حرف میزدیم
دیگه قرار ازدواج رو هم گذاشته بودیم بدون اینکه تا اون لحظه حتی عکس همو دیده باشیم
همیشه از این خوشحال بود که ما ندیده عاشق هم شدیم و این موضوع واسش خیلی اهمیت داشت میگفت مسعود ما عشق پاکی رو داریم عشقی که با نگاه و شهوت شروع نشده من نمیذارم این عشق نابود شه
میگفت زیبایی اصلا واسم مهم نیست چون مهمون چند روزست
با مادرش صحبت کرده بود و اونم خواست با من حرف بزنه من زنگ زدم و باهاش حرف زدم خیلی مهربون و منطقی برخورد کرد باورم نمیشد که قبولم کرده باشه
به مادرش در مورد شرایطم و خانوادم همه چی رو گفتم و ازش خواستم دوباره با شبنم حرف بزنه و اطمینان پیدا کنه که احساسی نشده و درست فکر کرده اما اون قبول نکرد و گفت شبنم دختر عاقلیه خودش میدونه و سرنوشتش اون سختی زیاد کشیده من ازت فقط مهربونی میخوام و اینکه مثل یه مرد مراقبش باشی پول و مادیاتم مهم نیست و در مورد پدر و مادرتم باید خیلی خوب باشن که پسری مثل تو رو تربیت کردند ( دلم میخواد اینا رو یادتون باشه و حرفایی رو هم که به من زد روز آخرو هم ببینین )
تلفنها همچنان ادامه داشت و دلامون روز به روز بیشتر همو حس میکردن
هرشب وقتی که میخواستم بخوابم گوشی تلفن رو میذاشت رو قلبش و من گوش میکردم بدون اینکه چیزی بشنوم اما گوشم رو محکم میچسبوندم و بعد آروم میگرفتم
دیگه عادتم شده بود که با صداش و با شنیدن ضربان قلبش خواب برم
یه عشق کاملا پاک بود
من تموم تماسهامون رو پر میکردم
اولش که فهمید خیلی ناراحت شد اما گفتم یادگاریه بعدن با بچه هامون میشینیم و میخندیم به تموم این حرفا بعدشم روزها که نیستی دلم به همینا خوشه و گوش میکنم همشو نو
اما غافل از اینکه یه روز تنها کسی که پاش میشینه منم با کلی اشک
همه چی درست شده بود و ما با اطمینان کامل واسه آینده نقشه میکشیدیم
تا اینکه نزدیکای عید بود تصمیم گرفتم برم کرمان تا همو ببینیم و دیگه از هر بابت خیالمون راحت شه
شب قبل از رفتنم بهش زنگ زدم و گفتم شبنم قسمت میدم به مادرت که اگه انتظار یه آدم خوشکل و خوشتپ رو داری بگو تا نیام اما بازم حرفای خودش رو زد و دلگرمم کرد
اون شب تا ساعتای 2.30 بیدار بودم و زیباترین شعری که میشد رو واسش گفتم
و همه حرفایی که فقط تو نامه میشد گفت
واینم یه تیکه از اون شعر :
کاش خدا منو نبینه ، خواب برن چشمای زیبات
سر بذارم روی پاهات ، جون بدم زیر نفسهات....
اتوبوس به طرف کرمان میرفت و من غرق خیا لات خودم بودم
نمیدونم چرا اونقدر دلشوره داشتم
آخه کجا داری میری احمق ، خیال کردی چه خبره ،
این همه میری اما تهش هیچه خودتم میدونی
واسه رسیدن به شبنم باید از اون صحرا میگذشتم و از برزخی که تو وجودم شده بود
بالاخره رسیدم به کرمان و بهش تلفن زدم
حال و احوال کردیم
گفت : کجایی مسعود
گفتم: الان کرمانم
یه جیغ زد انگار دنیا رو بهش دادن
نیرو گرفتم ،
خندیدمو گفتم : حالا حول نکن بگو کجا باید بیام
گفت بیا هتل پارس و آدرسش رو بهم داد
به راه زدم و بعد از تقریبا 10 دقیقه اونجا بودم
هتل بزرگ و زیبایی بود
رفتم جلو
اطرافو خوب نیگا کردم تا پیداش کنم
یه دختر با یه مانتو متوسط و یه کیف حصیری چیزی بود که چشمام میخواست زودتر پیداش کنه
جلو در هتل دیدمش ایستاده بود و با موبایلش حرف میزد
مثل یه فرشته می موند نازو زیبا و ساده
نمیدونستم چیکار کنم ، گیچ شده بودم
آخه اون با من ....؟ ، مسعود برگرد حیف اونه
شاید نزدیک به 10 دقیقه فقط نیگاش میکردم
با اینکه خیلی بهم نزدیک بود اما انگار سالها و فرسنگها ازش دور بودم ، اون به یه دنیای دیگه تعلق داشت دنیایی که از جنس دنیای من نبود
خواستم برگردم اما نمیتونستم
راه افتادم
به زور راه میرفتم انگار یه چیز سنگین رو دوشم بود
هنوز با موبایلش حرف میزد
بهش رسیده بودم خیره خیره منو نیگا میکرد و با موبایلش همچنان حرف میزد
از پله ها آروم رفتم بالا و اون همینطور بهم خیره بود
نمیدونم با خودش چه فکری میکرد
اما مطمنم که دلش نمیخواست من اون مسعود باشم
بالاخره رسیدم روبروش و گفتم : شبنم خانوم ؟
بهت زده نگام کرد بعد یه لبخند سرد رو لباش نشست و گفت : مسعود ؟
خندیدم ، با هم دست دادیم
گفت بریم بالا
گفتم : صبر کن
-چیه
گفتم خوب نیگا کن
یه چرخ زدم
گفتم من اینم همین الان بگو اگه نمیخوای برگردم
گفت :نه من مشکلی باتو ندارم
گفتم :مطمنی ؟ میتونی یه عمر با این قیافه زندگی کنی
گفت : من مشکلی ندارم با قیافت مسعود، بریم بالا
رفتیمو تو رستوران هتل نشستیم
یه کم حال و احوال بعد هدیه ها رو به هم دادیم و بازش کردیم
اون چندتایی کتاب واسم گرفته بود
منم یه خودکار شیک دو تا کتاب و یه نامه و...
و همدم همیشگیم که یه قرآن کوچیک بود
بهش گفتم اینو اول از همه بهت میدم تا بینمون باشه واسم خیلی عزیزه
بوسیدم و بهش دادم
بعدش نامه رو بهش دادم و شعری رو که ته نامه واسش گفته بودم براش خوندم
اون آلبوم عکسیشو نشونم داد بعد کتاب هارو و بعدشم یه بستنی خوردیم و ...
دیگه انگار به قیافم عادت کرده بود صمیمی شده بود
یهو گفت :مسعود تکلیف من چی میشه؟
- خوب تابستون میام عقدت میکنم
- پس بذار یه زنگ به مامانم بزنم بگم بیاد اینجا خودت باهاش حرف بزن
- نه شبنم اینجوری خیلی بده که اون بیاد پیش من
اما بهم گفت اگه دوستم داری قبول کن و با اصرار راضیم کرد
رفت بیرون تا به مامانش زنگ بزنه و من مشغول خوندن کتابا شدم
خیلی طول کشید تا بیا شاید 10 دقیقه و من حدس میزدم که چیزی شده باشه
بعد که اومد خیلی گرفته بود
گفتم :چی شد؟
-هیچی ناراحت شد تو راست میگفتی نباید بهش زنگ میزدم بهم گفت زود برگردم
و رفت تو فکر
با نگاهی پر از بغض به چشمام خیره شده بود
دستاشو گرفت جلو من و گفت:
-مسعود دستامو بگیر
نگاش کردم
-تو...
-هیچی نگو دستامو بگیر
دستاشو گرفتم
-با دو تا دستات بگیر
گرفتم
-محکم فشار بده
خندیدم . دستاشو فشار دادم
اشک از چشماش جاری شد
- مسعود میخوام بدونی که هرچی پیش بیاد تا همیشه مال توام
انگار قلبم داشت از جا کنده میشد ، حرفاش بوی جدایی می داد
دیگه اطرافمو نمیدیدم همن طور که دستاش توی دستم بود خشکم زده بود
دستاشو آوردم بالا و بوسیدم
با اون نگاه خیسش بهم خیره شد یه لبخند تلخ زد و گفت : دیونه
یه مدت دیگه تو اون هتل بودیم اما هر دومون غمگین بودیم
مدام به ساعتش نگاه میکرد
گفت :مسعود بریم
- نه شبنم اگه میشه یه کم دیگه بمون یه امشبه
- دلم میخواد اما مامانم ...
ملتمسانه نگاش کردم
باشه تا 8.30 میمونم
من فقط یه ساعت دیگه وقت داشتم تا واسه تموم عمرم تو چشماش غرق بشم
تا نفساشو تا گرمی صداشو تا قلبشو داشته باشم
بلند شدیم و از اونجا زدیم بیرون
دیگه وقت خداحافظی بود
به هم خیره شده بودیم اون یه لبخند تلخ رو لبهاش بود و من یه بغض سنگین تو گلوم
با هم دست دادیم و...
به دلم خورده بود که دیگه نمی بینمش
اون رفت و منم زدم به راه
ساعت 9 شب بود و من رو یه صندلی آخرای اتوبوسی که تقریبا خالی بود
چشمام به صحرای خشکی بود که شب زیباش کرده بود
بی اختیاراشک از چشمام میریخت پایین
یه مشت چیزایی واسه توراهم گذاشته بود
چندتا کتاب ،مقداری میوه و آجیل،و یه کیک که خودش درست کرده بود
کیک رو بین چند مسافری که بودن تقسیم کردم و خودم مثل دیونه ها نگاشون میکردم
انگار حلوای مرگ منو میخوردن
تا رسیدن به خونه فقط اشک میریختم
منم مثل صحرا بودم سهمم از دنیا فقط شب بود
حالا من بودم اما اون دیگه نبودش
من بودم و بوی دستاش
من بودم و تنهایی همیشگیم
......
...
.
حوالی ساعتای 5-6 صبح بود که رسیدم شیراز ، تا ساعتای 7.30 تو پارک نزدیک خونه برادرم منصور گشت زدم و بعد رفتم خونه ، منصور رفت اداره و منم رفتم تا کمی بخوابم اما خواب به چشمام نمی یومد بلند شدم و رفتم به مخابرات سر کوچه و به شبنم زنگ زدم
صداش گرفته بود و سرد
بهم گفت گه مامانش بنای مخالفت رو گذاشته و دیشب کلی بحث داشتن
من انگار که منتظر این قضیه بودم شروع کردم به حرفای طعنه آمیز زدن
بهش گفتم واسه من فیلم بازی نکن
چطور تا دیشب موافق بود بعد یهو مخالفت کرد بگو دیدمت نپسندیدم چرا دروغ میگی ؟ جرات داشته باش
اون هی دلیل می آورد و من هی طعنه میزدم
دیگه به گریه افتاده بود اما من پر شده بودم از یه جور حقارت و تنفر انگار اصلا حرفاشو نمیشنیدم
هرکی دیگه هم جای من بود و تا شب قبل دیدارش تموم خانواده دختره قبولش داشتن و بعد یهو بعد از دیدنش مخالف حتی رابطه میشدن همین فکرو میکرد
گاهی به خودم میگم اگه قضیه اینطور بود کاش لا اقل 2 هفته به روی خودشون نمی آوردن و بعد با یه بهونه منو رد میکردن تا این حس و این شک رو نداشته باشم
اما انگار قیافه من بدتر از این حرفا بود که حتی 1 روز صبر کنن ، گاهی میگم یعنی اینقدر زشتم که یه عشق رو به نابودی بکشونم
و این درد بزرگیه که هر کسی نمی فهمتش
اینکه اونقدر وحشتناکی که عشق رو نابود کنه یعنی مرگ
اعصابم به هم ریخته بود تو خونه بند نبودم و بیشتر تو پارکا جل بودم و میون غمام غرق
دفعه بعد که زنگ زدم گفت با مامانم خیلی بحث کردم و گفته باید تمومش کنی
اون روزم کلی باهاش بحث کردم و آخرش قرار بر این شد که با مادرش حرف بزنم
15 دقیقه بعد دوباره زنگ زدم
گفتم: خانم ... چی شده ؟ چرا مخالفت میکنین ؟ آخه شما که راضی بودین؟
- بیبین آقا مسعود شما پسر خوبی هستین اما شرایط ازدواج رو ندارین من با دوستام کلی حرف زدم شما نه تحصیلاتتون تموم شده نه کار ثابتی دارین و نه حتی پشتوانه
تازه از لحاظ فرهنگی هم خانوادهامون با هم کلی فرق دارن و اینکه شبنم ۲ سال از شما بزرگتره ...این تا کی بشینه تا شما تحصیلاتتون تموم شه و کار گیرتون بیاد
هر دختری بهاری داره واسه شما دختر زیاده اما شبنم این شانس رو نداره....
داغ کرده بودم نمی دونستم چی بگم حرفاش درست بود اما ....
گفتم آخه شما همه اینا رو قبلن هم میدونستین چرا از اول منو رد نکردین حال که اسیرش شدم میگید؟ چطور ظرف یه شب همه چی تغییر کرد ؟
گفت : قبلا فکر نمیکردم تا این حد جدی شه و باز شرو ع کرد به دلیل آوردن و گفت که تمومش کنم و دیگه هم زنگ نزنم
ازش مهلت خواستم گفتم لا اقل دو هفته بهم مهلت بدین من یه فکری میکنم
گفت نه فایده ای نداره چون کاری نمی تونین بکنین
دیگه اصرار فایده ه ای نداشت و...
گفتم پس بذارین واسه آخرین بار با شبنم حرف بزنم و ازش خدا حافظی کنم ، قبول کرد
تقریبا دو روز بعدش رفتم خونه خواهرم مهوش و یه روز عصر که همه رفتن بیرون از اونجا بهش زنگ زدم
گوشی رو برداشت خیلی سرد با هم حرف زدیم
نای حرف زدن رو نداشتم
من حرف میزدم و اونم ....
یهو مادرش اومد تو اتاق و داد زد این چی میخواد؟ گوشی رو قطع کن ولش کن ....
شبنم گفت مامان زنگ زده خدا حافظی کنه خواهش میکنم ...
اما اون دست بردار نبود و داد میزد و بعد تلفن قطع شد
گریم گرفت و کلی از خدا شاکی شدم
مزد دل دادن این نبود و جرم قیافه ای که تقصیر من نبود...
گفتم دیدی خدا این شبنم من بودا ، تو هم نشناختیش نه؟ دیدی چطور با هام سرد حرف زد
دیدی....
دوروزی گذشت زنگ زده بود خونه با مامانم حرف زده بود و گریه کرده بود شماره خونه مهوش رو از مامانم گرفته بود
شبش مامانم زنگ زد و گفت امشب شبنم میخواد بهت زنگ بزنه و گفت که اینقدر اذیتش نکنم
بی خبر از همه جا
به کورش گفتم و تلفن رو بریم تو اتاقش
ساعتای 1.30 شب بود که زنگ زد
صداش گرفته بود انگار جانبازای شیمیایی شده بود گفتم : شبنم چرا صدات اینجوری شده ؟
گفت واسه اعصابمه هر وقت اعصابم داغون میشه اینجوری میشم امروز رفتم دکتر آمپول زد و قرص داد الان بهترم
بابت اون روزم شرمنده مامانم بهم سیلی زد و بعد گوشی رو قطع کرد
تلفن و کامپیوتر رو ازم گرفته و النم یواشکی دارم زنگ میزنم
گریم گرفت گفتم همش به خاطر منه اگه من تو زندگیت نیومده بودم الان صدات اینجوری نبود من زندگیتو به هم ریختم
میرم گم میشم شبنم مامانت راست میگه ....
اون شب کلی حرف زدیم و آخرش قرار به این شد که واسه هم بمونیم و چیزی مادرش نفهمه تا من کاری پیدا کنم و بیام خواستگاریش
بعدشم کلی از پشت تلفن بوسم کرد وگفت : بابت این روزا یی که ....
هم اون خوشحال بود هم من
اون شب رو آسوده خوابیدم اما انگار دست تقدیر جداییمونو داشت رقم میزد
با هر بار تماس با شبنم به جدایی نزدیکتر میشدم
فشار های مادرش زیاد شده بود
میگفت به خاطر من مریض شده و رفته دکتر اعصاب بهتر دیگه تمومش کنیم
روزهای آخر بود بهش گفتم من دیگه برنمیگردم شهرمون از همین جا میرم یه جایی عسلویه یا...
گفتم نمیتونم برگردم تو اتاقی که همش خاطره تو توشه
خیلی قسمم داد تا راضیم کرد برگردم گفت باهات حرف دارم خیلی مهمه تو بر گرد
اما هیچ چیز مهمی نبود جز اینکه میخواست منو بکشونه خونه
برگشتم و بعد زنگ زد با خواهرش حرف زدم گفتم فقط بهم بگو منو میخواد یا نه
اگه بدونم نمیخواد میرم گم میشم
گفت اون یه آدمی که استقلال از خودش نداره و تحت تسلط مادرمه اما واقعا نمیدونم میخوادت یا نه انگار دودله
حرفام با اونم تموم شد دیگه راهی نبود
تو عید بود دیگه مجبور بودم تو اون اوضاع بخندم و تو جمع باشم اما کسی از درونم چیزی نمیدونست
من میرفتم نت و واسش آف میذاشتم و اون جواب نمیداد گفت تمومش کنم و دیگه آفی هم نذارم
التماسش کردم که لا اقل اینو ازم نگیر بذار دلم به همین خوش باشه
یه مدت چیزی نگفت بعد 13 عید دیگه کسی نبود جز پدر و مادر پیرم و من و تنهاییم
تا یه روز اومد گفت مسعود دیگه خسته شدم از دستت من اشتباه کردم ...خوردم نمیدونستم اینجوری میشه دست از سرم بردار چرا حالیت نیست چرا عذابم میدی
گفتم شبنم دلم به همین آفه خوش بود که بیام و باهات حرف بزنم بدون توقع هیچ جوابی اما همینم ازم گرفتی باشه
دیگه واسش آف نذاشتم رفتم یه آی دی به اسم اون ساختم و واسه آدی آف گذاشتم که هیچوقت آفاش خونده نمیشد و نشد
تا یه شب که دلم خیلی هواشو کرده بود ،نتونستم جلو خودمو بگیرم و رفتم بهش زنگ زدم و هیچی نگفتم تا صداشو بشنوم
فرداش که به نت اومدم دیدم واسم آف گذاشته و گفته بود
مسعود جان سلام این قضیه باید همین امروز و برای همیشه تموم بشه چون خانواده من پذیرای تو نیستن و من هم نمیتونم واسه 2 سال دیگه بهت قول بدم و بعدش اونا دوباره نپذیرنت
دیگه خسته شدم از اول عید به خاطر تو همش تو خونمون دعوا بود
الان 3 هفته هست که دارم از معده درد میمیرم
میخوای باور کن میخوای نکن
اصلا من ...خوردم ،چیکار کنم ؟ غلط کردم نمیدونستم به اینجا میرسه از سگ پشیمون ترم
تلفن دیگه تو اتاق من نیست فقط به خاطر تو
چرا اون خط رو گرفتی ؟ چرا دردسر درست میکنی ؟
مگه نگفتی اگه بگم برو میری ؟ پس چرا نمیری ؟
دیگه هیچوقت زنگ نزن به اندازه کافی خودم بد بختی دارم
چرا منو زجر کش میکنی ؟ چرا یه ذره درک نداری؟
به خدا خسته شدم ، دست از سرم بردار ، من واسه خودم هزار تا مشکل دارم چرا نمی فهمی اگه یه بار دیگه زنگ بزنی خودمو میکشم اصلا واسه اینکه خیالت راحت شه بعد مراسم عقد خواهرم اینکارو میکنم
این آف رو که دیدم انگار دنیا رو رو سرم خراب کردن ، باورم نمیشد که این همون شبنم من باشه ، ترسیده بودم که بخواد خودکشی کنه
اون روز 2 شنبه بود
واسش یه آف گذاشتم و گفتم تا شب 4 شنبه وقت داره تا بهم تلفن بزنه و بهم اطمینان بده که اینکارو نمیکنه وگرنه دیگه این منم که واسش آف میذارم و میگم که راحت شدم
گفتم تورو که ندارم دیگه چیزیم واسم مهم نیست پس حرفم رو جدی بگیر
فرداش زنگ زد گوشی رو که برداشتم با یه حالت عصبانی گفت خوب حرفت رو بزن میخوام برم النه که مامانم از بیرون برسه
گفتم چته ؟ آروم
ساکت شد
گفتم ببین تا امروز فکر میکردم دوستم داری و مادرت نمیذاره اما دیگه هم چی واسم روشنه
من میرم اما قبلش باید بهم اطمینان بدی و قسم بخوری که خودکشی نمیکنی
گفت به تو ربطی نداره زندگیه خودمه
- باشه من قطع میکنم فردا صبح زنگ بزن به مادرم تسلیت بگو
-گفت تو بیجا میکنی
-تو بیجا میکنی
ساکت شد و بعد گفت باشه قول میدم اما تو هم قول بده دیگه تمومش کنی اینقدرم خودتو آزار ندی
گفتم باشه تمومه اما بعدش دیگه به خودم ربط داره
مکثی کرد و گفت خوب من برم تا مامانم نیومده
گفتم این آخرین تلفنمه چند دقیقه صبر کن تا همه حرفامو بزنم بعد برو اما هیچیم نگو
- باشه اما زود
و من همه حرفامو تو 3-4 دقیقه زدم میدونستم فرصتی واسه گله کردن نیست پس تصمیم گرفتم دلمو راضی کنم
آره تا تونستم قربون صدقشم رفتم و گریه کردم به اندازه همه عمری که با ید بدون اوم می بودم
و اونم بی صدا گوش میکرد و حتی یه قطره اشکم نریخت انگار از سنگ شده بود
اشکامو پاک کردمو گفتم تموم شد خدا نگهدارت
اونم سردتر از همیشه گفت خدا حافظ و گوشی رو گذاشت
و این آخرین حرفایی بود که بین ما ردو بدل شد
و اینجوری تموم شد
دیگه کسیو نداشتم که قلبمو بفهمه
دلم میسوخت واسه دلم
دلی که پر بود از سیاهی و دلخوش بود که لا اقل یه گوشش عشق دختر پاکیو داره
که مرحمه واسه زخمش
که دلیله واسه بودنش
که ستارست توی دنیای تاریکش
کاش خرابش نکرده بودی دنیا یی رو که با پاکی تو ساخته بودم
هنوزم باورم نمیشد اما نبودی...
به خودم گفتم از این به بعد:
سرت پایین
درای دلت بسته
چشمات کور
صدات خفه
زنده میمونی تا مرگتو آرزو کنی
نفس میکشی تا چشمای مادرتو خیس نکنی
اما آه نمیکشی
تا دلت بسوزه تو آتیشی که خودش به پا کرده
دیگه بهونه های مسخره آدما روواسه دل بریدن ، واسه رفتن شناخته بودم
( من میرم تا غرورت شکسته نشه ، تو لیاقتت بیشتر از منه ، تو با من خوشبخت نمیشی ،
و.....)
حالم بد میشد از این همه دروغ که گفته میشه تا وجدانی آسوده بشه و دلی نرنجه
.......
...
.
آره باورام عوض شده بود انگار به پوچی رسیده بودم
بعد تو تنها شدم حتی دیگه خودمم نبودم یه حسی مثل خالی شدن
بعد تو اگه حرفی بود تو دل میموند
اگه اشکی بود ریخته نمیشد
و اگه دردی بود آروم تو قلبم تموم میشد
کسی نبود بگه چته
خیلی وقتا آه میومد رو لبهام اما میخوردمش و بعد با یه خنده تلخ می ریختمش بیرون
آره بعد تو میگذشت
با چشمای پر از غصه مادرم
با خاطره های قشنگ 12 شب
و با ....
اینجوری یک سال از عمرم گذشت
یک سالی که 4 ماهشو مرده بودم
یک سالی که....
دیگه با یه مرده فرقی نداشتم
خسته بودم و پر از درد
تحملم تموم شده بود
تا یه شب که اشکای مادرم...
دلم گرفت اونم عذاب میکشید
تصمیمو گرفتم باید اون شب تموم میشد اما به همون پاکی که شروع شده بود
رفتم حموم
غسل میکردم اما چشمام خیس شده بود
داشتم دیونه میشدم
با یه صدای خفه گفتم:
آخه داری چیکار میکنی دیونه؟
میخواستم داد بزنم اما خفه شدم و گذاشتم اشکام تنمو غسل بده
وضو گرفتم
یه دل سیر عکستو نیگا کردم
با صدات مست شدم
و واسه آخرین بار حرفامو برات نوشتم
دو رکعت نماز خوندم
دو رکعت نماز عشق می خوانم قربت الی قلبک
با دل به خاک افتادم ازش خواستم که خوشبختت کنه
و عشقتو از دلم بیرون کنه
تا صبح واست قرآن خوندم
واسه عشقه پاکی که داشتیم خدا رو شکر کردم
و بعد دلمو برداشتم گذاشتمش سر جاش و خوابیدم
بعد از سه روز دیگه عاشقت نبودم فقط دوستت داشتم
........
حالا من اینجام این گوشه اتاق مثل اون قدیما با یه دفترپر از بغضهای نشکستم
روزگار منم میگذره
میون این کاغذا
گوشه این خونه
وبا همه غما...
خدا رو شکر همه چی دارم
چشمایی که اشکاش رنگ شبنمو دارن
دلی که شیشه ای شده
دستایی که پرن از عطر دستاش
و...
دیگه دلم اونی نیست که میشناختیش
دیگه با هر صدایی میشکنم
با هر بویی مست میشم
و با هر غزلی متولد
اما دیگه کسی نیست بهم بگه دیونه و این بزرگترین نداشته زندگیمه
شبا میرم و به آسمون نگا میکنم
دیگه هیچ ستاره ای مال من نیست
یه حال عجیبی دارم
داغم
مثل اون شبی که دستاتو گرفتم
نمیدونم کجایی
دستای کی رو گرفتی
به کی میگی دیونه
سرت رو شونه کیه
و به کدوم ستاره خیره شدی
اما من هنوزم اینجام
زیر این سیاه کبود
با یه دل به همون کوچیکی
به همون سادگی
به همون عاشقی
و .....
وبه همون دیونگی